Bookend

Let me talk to you

کجا بودم؟

خیلی وقته ننوشتم . البته توی دفترم گزارش وار مینویسم چی شد و چیکار کردم که میتونم بگم تقریبا 10 سالی هست که همه‌ی حرفام یه جور و یه شکله همه‌ش شاکی و ناراضی ام.

داشتم فکر میکردم چطوره اصلا برم روی یه پلتفورم دیگه شروع کنم به نوشتم بعد به خودم گفتم خب که چی؟

سنگینی

سنگینی زیادی توی سرم حس میکنم. اتفاقات اطرافم بهم ریخته نیست یا چیزی برای تصمیم گرفتن و انتخاب کردن ندارم پس چرا اینقدر عصبی و بی تابم؟ هوم اگه جوابی واسش داشتم که اینجا مشغول نوشتم نبودم،بودم؟
این روزها فقط دلم میخواد دنیا وایسه، زمان متوقف بشه، همه چیز از حرکت بایسته تا من روبه راه بشم، تا من به زندگی برگردم، تا همه‌ی سنگینی توی سرم، همه این بی قراری ها، تردید ها و ناامیدی ها تموم بشن تا یه نفس راحت بشم و بگم خب حالا دیگه میتونم زندگی کنم اما خنده‌
داره ، بیشتر شبیه آدم‌های مستاصل شدم . تنها راه خاموش شدن آدم ها مردنه. دلت میخواد خاموش بشی؟
زندگی سخته! اینو باید میدونستم باید برای این روزها آماده میشدم، باید میزدم زیر گوش خودم قبل از اینکه زندگی شلپ بخوره تو صورتم و بخواد منو به خودم بیاره .
با کسی حرف نمیزنم نمیگم یه پیشنهاد کار مسخره بهم شده یا اینکه این روزها واقعا از زندگی کردن خسته شدم یا اینکه اگه الان بمیرم فکر نکنم ناراحت بشم ،نمیگم فکر میکنم هیچوقت نمیتونم جاهایی رو که دوست دارم ببینم شغلی که میخوام رو داشته باشم آدمی باشم که همیشه دوست داشتم باشم، به کسی نمیگم فکر میکنم هیچوقت قرار نیست کسی رو دوست داشته باشم یا اینکه کسی دوستم داشته باشه ، نمیگم که دارم توی مغزم زندگی میکنم و نمیگم این روزها به هر‌چیزی که اعتقاد داشتم شک دارم حرفی نمی زنم و هی سنگین و سنگین‌تر میشم.
هر روز دارم با یه غریبه زندگی میکنم. غریبه‌ای که دوستم نداره، دوست نداره شاد باشم،‌ لبخند بزنم، با ترس‌هام روبه‌رو بشم، قدم جدیدی بردارم، آدم جدیدی ببینیم، تجربه‌ی تازه‌ای داشته باشم، نفس بکشم، لذت ببرم و راضی باشم . این غریبه رو هر روز توی آینه میبینم و‌ اون هم منو میبینه و واسم کلی خط و نشون میکشه و البته تمام تلاشش رو میکنه که به تمام هدف‌هاش برسه .
قبل از اینکه به یه سایکو تبدیل بشم باید کاری بکنم. باید دست بندازم توی مغزم و این سنگینی‌ها رو این مِه‌ها رو در بیارم.

با عقل جور در نمیاد

هزار تا سال هم جدید بشه تا تو تغییر نکنی هیچ اتفاقی نمیوفته باز دارم خودم و روزهامو تکرار میکنم،دوباره یه بی‌حسی خاصی پیدا کردم به همه‌چیز انگار نه انگار که چندتا ددلاین تو راهه .فقط وقتم رو تلف میکنم غصه میخورم استرس میگیرم و رسوب میشم‌.
توی خودم گیر افتادم ،از دست خودم شاکیم و نمیدونم چیکار کنم که حرکت کنم‌. حتی دیگه امیدی به تغییر ندارم چقدر آخه؟
گاهی اوقات واقعا نمیفهمم چطور میتونم بدونم باید چیکار کنم، چطور میتونم مطمئن باشم چی واسم خوبه، چی مهمه ،چی به درد آینده‌م میخوره و میتونه زندگیم رو بهتر کنه،حالم رو بهتر کنه اما بی حرکت می مونم و هیچ حرکتی نمیکنم‌.شاید از بازنده بودن لذت میبرم نمیدونم ،با عقل جور در نمیاد و همین جور نیومدنه عصبانیم میکنه.
آدم که نمیتونه خودش رو بزنه میتونه؟همین غر غر کردن ها هم حالم رو بدتر میکنه.

ذهنی که باید تکوندش

فکرم بهم ریخته‌س. شاید همیشه دم عید اینطوریم نگاه میکنم به سالی که گذشته و فقط به دست نیاوردن‌ها و کاستی‌ها رو میبینم و نگاه میکنم به تعطیلات عید که چه فرصت خوبیه برای جبران و یا یه شروع تازه اما به خودم بی‌اعتمادم چون هیچوقت از این فرصت استفاده نکردم‌.
اگه یه قدم برم عقب و خوب نگاه کنم و هدف‌های اول سالم رو‌ بخونم، ۹۴ اونقدرا هم سال بدی نبوده ، بیشتر از قبل کتاب خوندم ،با یکی از ترس‌هام روبه رو شدم،روابطم رو با یه سری آدم ها سر و سامون دادم، شاید آدم با ثبات‌تری بودم ‌،تا اونجایی که یادم میاد تعداد روزهای ناامیدیم کمتر از قبل بوده اما خب یه سری کارهای اساسی که باید برای آینده انجام میدادم رو انجام‌ ندادم که نتیجه ش میشه همین بهم‌ریختگی ها و نگرانی‌ها.
فعلا یه لیست از کارهایی که میخوام توی تعطیلات انجام بدم نوشتم اما نمیدونم منتظر چی هستم و چرا شروع نمیکنم.
میدونم ۹۵ سال مهمی تو زندگیمه و در شرایط ایده‌آل سالیه که درسم تموم میشه، اولین شغل زندگیم‌ رو بدست میارم‌،اولین حقوقم رو می‌گیرم، برای اولین بار تا اندازه‌ای مستقل میشم ، بلاخره میفهمم میخوام چیکار کنم، شاید آینده یکم واضح‌تر بشه،شاید دوستای جدیدی پیدا کنم، با این اوصاف باید آدم خوشحال‌تری باشم و حتما «بزرگ میشم».
۹۴.۱۲.۲۱

کوه‌

هر روز توی مسیر کوه میبینم و خوب تماشاشون میکنم.همه کوه‌ها رو‌ نماد قدرت و استواری میدونن اما بنظرم کوه‌ها تنهان، تنها و ساکت.
شاید چون قوین تنهان و یا چون تنهان قوین، زیاد مطمئن نیستم. کوه‌ها مثل دوست‌هایی می‌مونن که  هر وقت سر برگردونی میدونی سرجاشون هستن و حواسشون بهت هست .
این روزها شکوفه ها محسورم کردن وقتی بهشون نگاه میکنم حس میکنم توی اون لحظه متوقف میشم .هر روز پشت چراغ قرمز با یه باغ بدون دیوار مواجه میشم که سفید سفیده و دلم میخواد همونجا پیاده بشم و لابه‌لای درخت ها قدم بزنم.
حالم نسبت به روزهای قبل بهتره و دارم برای روزهای بعد برنامه‌ریزی میکنم.اگه بتونم مراقب حال خوبم باشم این چند روز خیلی کارها میتونم انجام بدم و یه سری تسک خط بزنم.

این «من» تعطیل است

بغضم. شاید بخاطر کسی که حالا زیر خاکه، شاید برای خودم که روی خاکه. غمگینم و دوباره گشتم و آهنگ های قدیمی رو پیدا کردم و ریختم رو گوشیم، انگار هوس کردم برگردم به همون دوران تیره و تاریک همیشه غمگین بودن و البته لذت بردن و وا دادن.
شاید به اندازه کافی گریه نکردم شاید باید برم سر خاک شاید باید باز گریه کنم تا خالی بشم. حس نمیکنم یک بدن رو خاک کردیم ،حس میکنم یک دنیا خنده رو خاک کردیم، یک دنیا اهمیت دادن، یک دنیا تنهایی، یک دنیا درد، یک دنیا اضافه بودن رو خاک کردیم، یک دنیا زخم، یک دنیا خون،یک دنیا زیبایی و عطر رو خاک کردیم.
کنار میام، زود کنار میام. نه، به خاطر خودم غمگینم حتما همینطوره بخاطر خودم غمگینم، دوباره از خودم خسته شدم، دوباره نتونستم از پس خودم بر بیام و بریدم آره اینطوریه.
حرفی ندارم بزنم، اگرم داشتم کسی نیست که بشنوه. کسی نیست که واسش از ترس‌هام بگم شاید اینطوری بهتره ،چون هر وقت از خودم و‌ ترس‌هام با کسی حرف زدم پشیمون شدم ،چون حس کردم یک قدم به هم ‌نزدیک شدیم و شاید بتونه تمام پوچی‌هام رو ببینه ،«من» رو‌ ببینه. پس گمونم خیلی خوبه که کسی نیست که منو و حرفامو بشنوه .
خودم رو حبس کردم توی اتاقم توی خودم ،شاید هم با خودم قهرم.پر از فکرم اما خالی‌ام . نه، با خودم لج کردم بخاطر همین کارهام رو عقب میندازم میخوام برای خودم دردسر درست کنم آره با خودم لج کردم.

اواسط اسفند

ابرها رو زیاد نگاه میکنم و البته کوه‌ها،تمام تلاشم رو میکنم که آدم‌ها رو نبینم به حرف‌هاشون گوش نکنم.توی تاکسی و اتوبوس یا کتاب به دستم یا موزیک‌متن گوش میکنم و یا ابرها رو تماشا میکنم و درخت ها و شکوفه های بادوم و برگ های ریز و سرخوش درخت بید.

این روزها فقط کتاب میخونم برای اینکه یادم بره کی هستم و کجام،که یادم بره که نمیدونم کی هستم،که نمیدونم کجا میخوام برم و قراره چی بشه‌.کتاب میخونم که برای چند لحظه هم شده فراموش کنم چه چیزهایی رو تجربه نکردم،چه چیزهایی رو دوست دارم تجربه کنم و چقدر از تمام چیزهایی که دوست دارم دور افتادم.

اما فرار کردن هیچ وقت جواب نداده،هیچ وقت چیزی رو حل نکرده و تازه باعث شده عقب بیوفتم و یا هیچ وقت نرسم.نمیشه تا آخر عمرم از این استرس ها ،از خودم،از آینده،از این زندگی‌ای که یهو جدی شد فرار کنم.یک جایی باید خودم و این زندگی رو گردن بگیرم،باید مسئولیت تمام اشتباهاتم رو قبول کنم ،باید مسئولیت تمام نبودن‌ها،تمام کافی نبودن‌هام رو قبول کنم،قبول کنم اگر این «من» اون کسی نیست که من میخوام ،همین «من»باید قدمی برداره ،تغییر کنه .

آخ تغییر ،مدت هاست میخوام تغییر کنم،اینقدر این خواستن طولانی و بی جواب بوده که به نظرم دیگه مسخره س،یک جور ناامیدی،یک نا امیدی تلخ. گاهی یک لحظه از ذهنم میگذره اگه این مورد رو تو خودم تغییر بدم چه اتفاق های خوب و هیجان‌انگیزی میتونه واسم بیوفته اما سریع یه پوزخند تلخ میزنم و‌ رد میشم اینقدر که از خودم شکست خوردم.

دیگه دنبال پیدا کردن ریشه‌ی مشکلات نیستم ،یک جور وادادگی همراهمه که شاید برای چند روز ازم دور بشه و فکر کنم آهان ببین میشه ببین چقدر رو به جلویی اما دوباره به روز اول برمی‌گردم‌ و این یه حلقه‌ی بی‌نهایته.

+من وبلاگ‌نویس نیستم  اما عادت دارم هر چند روز، چند خطی توی دفترم بنویسم ،بیشتر شبیه دفتر گزارشه،مینویسم کی عروسی کرد،کی مرد،کی بچه دار شد،لا به لاش هم در مورد خودم و احساساتم (اگه چیزی باشه)مینویسم.